خرید بک لینک
از تبار سحر خاطره میروم از شهر تو، با یک کوله بار از خاطرهدل من مانده پیشت گرچه پاهایم مسافر استمی گذرد همراه جاده، یاد تو از درون خیالمبین راه، دریغ از ابری که ببارد برای حالمدر هر گوشه این شهر، دارم از عشق تو یادیمی سوزاند مرا، یاد دلی که به من ندادیراه می افتم بی هدف مقصد راه را نمی دانمکاش می شد آرام بگیرم ولی افسوس نمی توانمکجاست یک قاصدک که درطول جاده شود همسفر منمن یک قصه ام که جدایی شده فصل آخر منمیروم و گم میشوم، سرآخر در غروب دشت غربتنمی توانم که بمانم در شهر بی م

برچسب: نویسنده: یوسف کریمی تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 15:20

فصل کوچ از راه رسید... پرنده پرواز کرد... و من همچنان به آسمان، خیره ایستاده ام... به شوق دیدن دوباره اش... اما او هرگز برنخواهند گشت... و اکنون احساس میکنم وقت آن فرا رسیده که چشم از آسمان بردارم و در زمین به مسیر زندگانی خود ادامه دهم. سعیده عزیزم! این آخرین نوشته من پس از هفده سال جداییست. نه می توانم فراموشت کنم و نه امیدی به آینده یِ با تو بودن هست. پس همین جا برای همیشه از تو خداحافظی می کنم.

برچسب: نویسنده: یوسف کریمی تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 15:20

صفحه بندی